چند صباحی استکه انگورهای باغ زندگیمدام غوره می شوند.روزگاریستکه تمام جاده ها خاکی شده اندو کف پاهای برهنه ام را آزار می دهند.دردهایم را در تو صدا می کنمای رفته به خاکوقتی که مچاله می شومدر انتهای سوزش استخوانم.بقچه ی زندگی را می پیچم.تا دنبال تو بیایم.پژواک اینهمه صدا را دوست ندارممگر یادت نیست؟! + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ساعت 3:43  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبتکه تکه می شوم در آسمان نگاهت. ابر می شوم، می باری ام و من تمام می شوم....
ادامه مطلبانگار رفته بودمهمراه برگهای خشک شده در بادوقتی که در انتظار بهار بودمتا تو آمدی... + نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 1:2  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبسیم های خار داربر صورت آسمان گره می خورندوقتی که پاهای کلاغبر شاخه ی لخت درختبوسه می زنند + نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 21:41  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلببرای گریه های شبانه امکجای خاطره ها نشسته ای،که رفتنت را هنوزبا بغض های بی بدیل دنبال می کنم؟بدترین روز و آخرین دیدارو آن سکوت طولانیجای زخم عمیقی ست ، که همیشه می ماندوقتی در سکوت ات خواندم: باید بروم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ساعت 3:57  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبرد پای تو را گرفتموقتی لابلای نخل های سر به فلک کشیدهبوی دریا می آمدو صدای امواج مرابه سوی خاطرات تو می کشیدمیان شن ها می دیدمت،در آسمان بالای سرم بودیمابین موج ها سرک می کشیدیو دریا نام ترا تکرار می کرد...یاد توتمام پروانه ها را سفید می کندو پشت پنجره ام می آورد + نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 13:37  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبتفنگ وقتی بد نبودکه دو انگشت چسبیده ی برادرم بودو صدای گلوله از دهانش شلیک می شد: کی یووو…دشمن به زمین می افتاددوست بر سر دو انگشتش فوت می کرد: پوففف.دوست و دشمن،دست بر گردن هم راهی یک سفره می شدندو جنگ تمام می شد. + نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۴۰۲ساعت 14:19  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبموقع رفتننگفته بودی کی باز می گردی.در تمام صفحات تقویمم نوشتم: شاید امروز بیاید. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲ساعت 7:24  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبدست هایم رابرای تمام آرزوهایمبسوی تو دراز کردماما گویا من خواب بودم،و تو یک رویا...دست هایم را می خواستم با تو یکی کنمبه سوی من اماتنها انگشت اشاره ی تو بودو یک تهدید:اگر دستهایت را بگیرم،می سوزی!نمی دانستی که سالهاستدر مردمک چشمانتخاکستر شده ام. + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ساعت 15:11  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبگذشته را رها کردمدر دفترهای کاهی شعرمروی مقوای برقی رسم و هندسهدر حال و هوای مشق شبو صدای جیر جیر کفش نوی معلممگذشته را رها کردمدر باغچه ای سیرابدر بوی آب روی خاکو آنهمه درخت نارنج و توتکه مهمان مهربانی هر روز مادر بودگذشته را رها کردمدر تمام عشق های زودگذرکه همیشه آخرین بودند ،و نبودند...در بُغض ها و خنده هادر تلخی و شیرینی ها در ترنُم های سلامو اندیشۀ تلخ خداحافظیگذشته را در شاخه گلی نسترن که چیدنشان شبها، پسران را دیوانه می کرد از یاد زدودمخاطراتم را زیر دیواریکه پیچکهای یاس سفید رادر عطرینه هایش سرشار می کردبه خاک سپردمو گذشته را در پیوندیکه قرار بر ابدیت داشتاما تا دورها نپائید،به دست باد سپردم...از آن پس زندگی را یافتم .در شادی ، در عشق در نگاه مهربان فرزندم ،و چه زیبا بود ...نسرین مول...
ادامه مطلببه میهمانی آینه ام رفتمکه ژرفای تابناکشجستجوی عشق رابه نظاره نشسته بود.دستگیره های نقره ایش از دو سو، پر بود از لته های سبز گره خورده.در نهایت تاریکی،وهمی را رقم می زدکه رویا بود و آرزو،رنگ بود و نور...با تمامی توان عشق را فریاد کردمو چشم به راه ماندم،اما...بیش از آنچه باور داشتم،گم شده بودم... 13.2.2004 + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 2:31  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبدرها را می بندند غافل از آنکه پرنده ها از پنجره پرواز می کنند...
ادامه مطلببند رخت حیاطبوی پای کلاغ گرفته.آب حوض، بوی لجنو ماهی هابه پاشویه سرازیر می شوند، نمی دانم چرا؟شاید تنها گلدان کنار حوضهمان امامزادهء آنها باشدکسی چه می داند؟باید پسر نابالغ خانه را صدا بزنمتا لته های سبز را بیاوردآخر،ماهیها هزار هزار آرزو دارندکه باید به گلوی آبگره بخورند! + نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت 5:34  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلبنرگس هاقبا دامنشان را در باد تکان می دهندتا شاپرک هامدام برقصند...انگار تو بودیکه پیراهن زرد پوشیده بودیو نسیم،یاد خاطراتت رابا خود می کشیدو خانهء مادری... آه...کاش می دانستم کجا گم شدیو ای کاش می توانستم تو راهمیشه در قاب زندگی نگه دارم...حالا برقص محبوبم،بچرخ و بگذارمیان چین های پیراهنت گم شومآخر دلم برایت تنگ است...بیا از اولبه کوچه های کودکی مان برگردیمبه روزهای بی غل و غشبه روزهایی که آسان می خندیدیم...من این خیابان بی سر و ته را اصلاً دوست ندارم.دختر خوبی باش وبرگرد... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ساعت 3:53  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلببرایم فلسفه نباف محبوبم بگو می روم می دانم که بر نمی گردی...
ادامه مطلبآنشب کهچمدان های نیم بسته ی مندر کنار جاده،زیر عریانی ماه خیس می شدندباران می باریدچمدان ها را باز کردمتا دستمالی برای اشک هایم پیدا کنماما نشدبه همه چیز فکر کرده بودم،بجزنیامدنت......
ادامه مطلبدست هایت را شانه کن برایم موهایم نوازشت را دوست دارند شانه ات را نیز دوست می دارم تکیه گاه امنی ست در این بیراهه ی غریب چقدر همه چیز با تو خوب است... دست هایترا شانه کن برایم گیسوانمنوازشت را...
ادامه مطلبسالیان درازیست که از کوچه ی خیالت گذر نکرده ام آن کوچه باغی که پر از خاطره های ناب بود و پنجره های تمام اتاق های خانه ات روبروی باغ انگوری باز می شد، که صاحبش را هیچکس نمی شناخت! یادم هنوز هست، در کنار پنجره ی تو درخت سیبی بود که هر بهار پر از شکوفه می شد به جز بهار آخر که ما جدا شدیم... امسال با بهار می آیم، ش...
ادامه مطلببه شیرین عزیزم: تمام خانه را هم که خالی کنی رد تمام خاطرات ات گوشه به گوشه می ماند... میزی که گه گاه رویش آرد و بادام و شکر ریخته بود پیشبند آویزان روی دسته ی فر و آن صندلی کنار پنجره. پرده ی تور و گلدان های کوچک شمعدانی آن گربه ی فلزی کوچک روی یخچال که یادداشت های کوچک روزانه را نگه می داشت یا آن فنجان مخصوص...
ادامه مطلبوقتی که تو نیستی، انگار تمام کبوتران قوز می کنند در کنج تاریک خرابه ای که حتی جغدها لانه نمی کنند! وقتی که تو نیستی، انگار تمام پنجره ها به جای درخت و آسمان به سقف یک تابوت باز می شوند. وقتی که تو نیستی در پوست خودم نیستم و هیچ لباسی به اندازه ی تنم نیست انگار همان تن اما روانی دیگرم! تو که نیستی، در شهر خود غ...
ادامه مطلب