به میهمانی آینه ام رفتم
که ژرفای تابناکش
جستجوی عشق را
به نظاره نشسته بود.
دستگیره 1 نقره ایش از دو سو،
پر بود از لته های سبز 1 خورده.
در نهایت تاریکی،
وهمی را رقم می زد
که رویا بود و آرزو،
رنگ بود و نور...
با تمامی توان عشق را فریاد کردم
و چشم به راه ماندم،
اما...
بیش از آنچه باور داشتم،
گم شده بودم...
13.2.2004
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده