خرید بک لینک

چند صباحی است

که انگورهای باغ زندگی

مدام غوره می شوند.

روزگاریست

که تمام جاده ها خاکی شده اند

و کف پاهای برهنه ام را آزار می دهند.

دردهایم را در تو صدا می کنم

ای رفته به خاک

وقتی که مچاله می شوم

در انتهای سوزش استخوانم.

بقچه ی زندگی را می پیچم.

تا دنبال تو بیایم.

پژواک اینهمه صدا را دوست ندارم

مگر یادت نیست؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ساعت 3:43&nbsp توسط نسرین  | 

برچسب: نویسنده: غزل میرزاده تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 2:51

صفحه بندی