چند صباحی است
که انگورهای باغ زندگی
مدام غوره می شوند.
روزگاریست
که تمام جاده ها خاکی شده اند
و کف پاهای برهنه ام را آزار می دهند.
دردهایم را در تو صدا می کنم
ای رفته به خاک
وقتی که مچاله می شوم
در انتهای سوزش استخوانم.
بقچه ی زندگی را می پیچم.
تا دنبال تو بیایم.
پژواک اینهمه صدا را دوست ندارم
مگر یادت نیست؟!
برچسب:
نویسنده: غزل میرزاده