برای رضای خوبم - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 21:25
چرا صدایم زدی؟ خواب خوبی بودم در رویای دست هایت با موهایم در آسمانی پر از ستاره! حال بیدارم و می دانم، دست هایم خالی مانده اند و دیگر هیچکس هیچوقت با موهایم بازی نخواهد کرد...
زندگی زیباست! - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 21:25
گذشته را رها کردمدر دفترهای کاهی شعرمروی مقوای برقی رسم و هندسهدر حال و هوای مشق شبو صدای جیر جیر کفش نوی معلم ام ! گذشته را رها کردمدر باغچه ای سیرابدر بوی آب روی خاکو آنهمه درخت نارنج و توتکه مهمان مهربانی هر روز مادر بود . گذشته را رها کردمدر تمام عشق های زودگذرکه همیشه آخرین بودند ،و نبودند ... ...
هفت خوان عشق - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 21:24
میان کوچه باغی ام که مدام صدای تو می آید روی سنگفرش کوچه ی اول که گفته بودی: این کوچه هفت پیچ و خم دارد. دیوارهای کوچه کوتاه اند و از سر آنها خوشه های انگور تا شراب شدن راه درازی دارند، مثل من و تو! گفتم ات ای کاش این کوچه بن بست باشد گفتی نباید! و ندانستی راه در رو ندارد این کوی هم تو می دانی و هم ...
گم کرده راه - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 15:19
امروز غروب می خواستم کابوسم را در بقچه ترمه ای بپیچم و به رودخانه ی پشت دیوار بسپارم، باور می کنی؟ می خواستم دوباره من را در تو گره بزنم و واژه ی خوب «ما» را بسازم، خنده دار نیست؟ هر دو می دانیم که ما تمام شده ایم و هیچ بقچه ی ارغوانی جای قلب خسته ی من و دست های خالی ترا ندارد...
اتفاق - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:24
آن روز شاید موی بلند باد بود یا برق صاعقه ای که رویاهایم را در گودی چشمانت یله می کرد... نمی دانست ماندگار می شوم!
انتظار - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:24
هر صبح که پنجره را باز می کنم به آسمان خیره می شوم و انتظار می کشم تا خورشید سلامم کند! ... به اتاق بر می گردم و تقویم را ورق می زنم... یک روز دیگر تو نبودی و دل من تنگ بود برایت تا غروب تا شب تا تک تک ستاره هایی که ماه را به گروگان گرفته اند تا تو بیایی...
... - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:24
دارم درون خودم گریه می کنم و هیچ کس فریادهایم را نمی شنود. انگار آسمان خوب خدا هم بجای باریدن مدام بر سرم تف می کند!
شاید بیایی - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:24
برای امین عزیزم به امید آمدنشان نیستی! اما صدایت مدام با من است: پنجره ها را که باز کنی، من از غایت شب رسیده ام. برف می بارد سردم است اما، شب های زیادیست که هیچ پنجره ای را نبسته ام! شاید بیایی...
هر روز - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:23
برای رضای خوبم تو را صدا کردم، نیامدی! بی تو رفتم. اما با تو ام مدام، تا هنوز...
مرده باد عشق - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:23
شکستم، ساکت و سنگین. شکستم، در بهت یک خداحافظی! و خودم را دیدم که چون یک قوری چینی نقش و نگارم خورد شد... سال ها گذشت خودم را تکه تکه بند زدم قلبم را دوباره زنده کردم اما مدام، جای بند بند این وصال دهن کجی می کند... که هرگز قبای عشق اندازه ی تن ام نبود! ... هرگز قبای عشق اندازه ی تن ام نبود!
جناب دوست - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:23
به علیرضای خوبم: هستم و هستی با هر چه بود و نبود در فاصله ی کوچه های فصل در ترنم زیباترین ترانه ی دوستی و پناه یک دیوار. کنار یک سفره ی صمیمی: تکه نان ی، جرعه آب ی. با یک پُر ـ کاسه از محبت و مهر با صدای خوب خنده هامان... هستم. هستی؟
بانوی اطلسی ها - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:23
برای خاله ام که سالار زنی بود و رفت دفتر خاطراتم را ورق می زنم و به تو می رسم، بانوی خوب من! بانوی سخاوت و صبر... بیاد می آورم که چه پشت و پناهی بودی! مثل یک کوه در برابر باد مثل یک جرعه آب، در برابر هر چه بغض مثل یک خورشید پشت یک ابر سیاه که سرک می کشید، به تمام دردهای جهان و قامت رعنای تو که چه اس...
ستاره های بی آسمان - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 3:23
لعنت به من لعنت به تو لعنت به عشق لعنت به ما، و به هر چه حس خوب... گفته بودم ات که قبای عشق هرگز اندازه ی تنم نبود گفته بودم ات که می دانم سهمی ندارم از عشق و باورم نکردی... بدرقه ام که می کنی اشک هایم را می بینی اما باز برایم روز خوشی را آرزو می کنی! کدام خوش ی؟ کدام روز؟ وقتی تو نباشی هیچ شبی روز ...

برچسب‌های محبوب

گم کرده راه | هفت خوان عشق