
گذشته را رها کردمدر دفترهای کاهی شعرمروی مقوای برقی رسم و هندسهدر حال و هوای مشق شبو صدای جیر جیر کفش نوی معلممگذشته را رها کردمدر باغچه ای سیرابدر بوی آب روی خاکو آنهمه درخت نارنج و توتکه مهمان مهربانی هر روز مادر بودگذشته را رها کردمدر تمام عشق های زودگذرکه همیشه آخرین بودند ،و نبودند...در بُغض ها و خنده هادر تلخی و شیرینی ها در ترنُم های سلامو اندیشۀ تلخ خداحافظیگذشته را در شاخه گلی نسترن که چیدنشان شبها، پسران را دیوانه می کرد از یاد زدودمخاطراتم را زیر دیواریکه پیچکهای یاس سفید رادر عطرینه هایش سرشار می کردبه خاک سپردمو گذشته را در پیوندیکه قرار بر ابدیت داشتاما تا دورها نپائید،به دست باد سپردم...از آن پس زندگی را یافتم .در شادی ، در عشق ...
ادامه مطلب
به میهمانی آینه ام رفتمکه ژرفای تابناکشجستجوی عشق رابه نظاره نشسته بود.دستگیره های نقره ایش از دو سو، پر بود از لته های سبز گره خورده.در نهایت تاریکی،وهمی را رقم می زدکه رویا بود و آرزو،رنگ بود و نور...با تمامی توان عشق را فریاد کردمو چشم به راه ماندم،اما...بیش از آنچه باور داشتم،گم شده بودم... 13.2.2004 + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 2:31  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی انتظار بهای آغوش تو باشد، سنگ صبور می شوم. ...
ادامه مطلب
خدا پشت کلاه کودکی قایم شده و به آدم های روی زمین می خندد ...
ادامه مطلب
گذشته را رها کردمدر دفترهای کاهی شعرمروی مقوای برقی رسم و هندسهدر حال و هوای مشق شبو صدای جیر جیر کفش نوی معلم ام ! گذشته را رها کردمدر باغچه ای سیرابدر بوی آب روی خاکو آنهمه درخت نارنج و توتکه مهمان مهربانی هر روز مادر بود . گذشته را رها کردمدر تمام عشق های زودگذرکه همیشه آخرین بودند ،و نبودند ... گذشته رادر بغض ها و خنده هادر شکست ها و پیروزیدر ترانه های سلامو در اندیشه ی تلخ خداحافظیرها کردم . گذشته رادر آن شاخه ی نسترن وحشیکه شب ،پسری جوان را دیوانه کردرها کردم . گذشته را زیر دیواریکه پیچک های یاس سفیدخانه ی دوست رادر عطرینه هایش سرشار می کردرها ...
ادامه مطلب