
نرگس هاقبا دامنشان را در باد تکان می دهندتا شاپرک هامدام برقصند...انگار تو بودیکه پیراهن زرد پوشیده بودیو نسیم،یاد خاطراتت رابا خود می کشیدو خانهء مادری... آه...کاش می دانستم کجا گم شدیو ای کاش می توانستم تو راهمیشه در قاب زندگی نگه دارم...حالا برقص محبوبم،بچرخ و بگذارمیان چین های پیراهنت گم شومآخر دلم برایت تنگ است...بیا از اولبه کوچه های کودکی مان برگردیمبه روزهای بی غل و غشبه روزهایی که آسان می خندیدیم...من این خیابان بی سر و ته را اصلاً دوست ندارم.دختر خوبی باش وبرگرد... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ساعت 3:53  توسط نسرین |&...
ادامه مطلب
آنشب کهچمدان های نیم بسته ی مندر کنار جاده،زیر عریانی ماه خیس می شدندباران می باریدچمدان ها را باز کردمتا دستمالی برای اشک هایم پیدا کنماما نشدبه همه چیز فکر کرده بودم،بجزنیامدنت......
ادامه مطلب
امروز غروب می خواستم کابوسم را در بقچه ترمه ای بپیچم و به رودخانه ی پشت دیوار بسپارم، باور می کنی؟ می خواستم دوباره من را در تو گره بزنم و واژه ی خوب «ما» را بسازم، خنده دار نیست؟ هر دو می دانیم که ما تمام شده ایم و هیچ بقچه ی ارغوانی جای قلب خسته ی من و دست های خالی ترا ندارد... ...
ادامه مطلب