
تکه تکه می شوم در آسمان نگاهت. ابر می شوم، می باری ام و من تمام می شوم....
ادامه مطلب
رد پای تو را گرفتموقتی لابلای نخل های سر به فلک کشیدهبوی دریا می آمدو صدای امواج مرابه سوی خاطرات تو می کشیدمیان شن ها می دیدمت،در آسمان بالای سرم بودیمابین موج ها سرک می کشیدیو دریا نام ترا تکرار می کرد...یاد توتمام پروانه ها را سفید می کندو پشت پنجره ام می آورد + نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ساعت 13:37  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلب
گذشته را رها کردمدر دفترهای کاهی شعرمروی مقوای برقی رسم و هندسهدر حال و هوای مشق شبو صدای جیر جیر کفش نوی معلممگذشته را رها کردمدر باغچه ای سیرابدر بوی آب روی خاکو آنهمه درخت نارنج و توتکه مهمان مهربانی هر روز مادر بودگذشته را رها کردمدر تمام عشق های زودگذرکه همیشه آخرین بودند ،و نبودند...در بُغض ها و خنده هادر تلخی و شیرینی ها در ترنُم های سلامو اندیشۀ تلخ خداحافظیگذشته را در شاخه گلی نسترن که چیدنشان شبها، پسران را دیوانه می کرد از یاد زدودمخاطراتم را زیر دیواریکه پیچکهای یاس سفید رادر عطرینه هایش سرشار می کردبه خاک سپردمو گذشته را در پیوندیکه قرار بر ابدیت داشتاما تا دورها نپائید،به دست باد سپردم...از آن پس زندگی را یافتم .در شادی ، در عشق ...
ادامه مطلب
به میهمانی آینه ام رفتمکه ژرفای تابناکشجستجوی عشق رابه نظاره نشسته بود.دستگیره های نقره ایش از دو سو، پر بود از لته های سبز گره خورده.در نهایت تاریکی،وهمی را رقم می زدکه رویا بود و آرزو،رنگ بود و نور...با تمامی توان عشق را فریاد کردمو چشم به راه ماندم،اما...بیش از آنچه باور داشتم،گم شده بودم... 13.2.2004 + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 2:31  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلب
نرگس هاقبا دامنشان را در باد تکان می دهندتا شاپرک هامدام برقصند...انگار تو بودیکه پیراهن زرد پوشیده بودیو نسیم،یاد خاطراتت رابا خود می کشیدو خانهء مادری... آه...کاش می دانستم کجا گم شدیو ای کاش می توانستم تو راهمیشه در قاب زندگی نگه دارم...حالا برقص محبوبم،بچرخ و بگذارمیان چین های پیراهنت گم شومآخر دلم برایت تنگ است...بیا از اولبه کوچه های کودکی مان برگردیمبه روزهای بی غل و غشبه روزهایی که آسان می خندیدیم...من این خیابان بی سر و ته را اصلاً دوست ندارم.دختر خوبی باش وبرگرد... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ساعت 3:53  توسط نسرین |&...
ادامه مطلب
دست هایت را شانه کن برایم موهایم نوازشت را دوست دارند شانه ات را نیز دوست می دارم تکیه گاه امنی ست در این بیراهه ی غریب چقدر همه چیز با تو خوب است... دست هایترا شانه کن برایم گیسوانمنوازشت را ...
ادامه مطلب
از هر غروب که گذشتم، تویی و یک کلبه تکه نانی و شراب شومینه و یک بستر و تمام! نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۵ساعت 12:14 توسط نسرین| ...
ادامه مطلب
گریه نمی کنم، خاری به چشمم فرو رفته! آه نمی کشم، نفس کم آورده ام! دلتنگ تو نیستم، باز یکشنبه هست... همین! نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:7 توسط نسرین| ...
ادامه مطلب
بدون تو دفتر شعرم سفیدِ سفید... با تشکر از هانی خوبم ...
ادامه مطلب
چرا صدایم زدی؟ خواب خوبی بودم در رویای دست هایت با موهایم در آسمانی پر از ستاره! حال بیدارم و می دانم، دست هایم خالی مانده اند و دیگر هیچکس هیچوقت با موهایم بازی نخواهد کرد... ...
ادامه مطلب
گذشته را رها کردمدر دفترهای کاهی شعرمروی مقوای برقی رسم و هندسهدر حال و هوای مشق شبو صدای جیر جیر کفش نوی معلم ام ! گذشته را رها کردمدر باغچه ای سیرابدر بوی آب روی خاکو آنهمه درخت نارنج و توتکه مهمان مهربانی هر روز مادر بود . گذشته را رها کردمدر تمام عشق های زودگذرکه همیشه آخرین بودند ،و نبودند ... گذشته رادر بغض ها و خنده هادر شکست ها و پیروزیدر ترانه های سلامو در اندیشه ی تلخ خداحافظیرها کردم . گذشته رادر آن شاخه ی نسترن وحشیکه شب ،پسری جوان را دیوانه کردرها کردم . گذشته را زیر دیواریکه پیچک های یاس سفیدخانه ی دوست رادر عطرینه هایش سرشار می کردرها ...
ادامه مطلب
برای امین عزیزم به امید آمدنشان نیستی! اما صدایت مدام با من است: پنجره ها را که باز کنی، من از غایت شب رسیده ام. برف می بارد سردم است اما، شب های زیادیست که هیچ پنجره ای را نبسته ام! شاید بیایی... ...
ادامه مطلب
لعنت به من لعنت به تو لعنت به عشق لعنت به ما، و به هر چه حس خوب... گفته بودم ات که قبای عشق هرگز اندازه ی تنم نبود گفته بودم ات که می دانم سهمی ندارم از عشق و باورم نکردی... بدرقه ام که می کنی اشک هایم را می بینی اما باز برایم روز خوشی را آرزو می کنی! کدام خوش ی؟ کدام روز؟ وقتی تو نباشی هیچ شبی روز نمی شود، نگفته بودم ات؟ ...
ادامه مطلب