
نرگس هاقبا دامنشان را در باد تکان می دهندتا شاپرک هامدام برقصند...انگار تو بودیکه پیراهن زرد پوشیده بودیو نسیم،یاد خاطراتت رابا خود می کشیدو خانهء مادری... آه...کاش می دانستم کجا گم شدیو ای کاش می توانستم تو راهمیشه در قاب زندگی نگه دارم...حالا برقص محبوبم،بچرخ و بگذارمیان چین های پیراهنت گم شومآخر دلم برایت تنگ است...بیا از اولبه کوچه های کودکی مان برگردیمبه روزهای بی غل و غشبه روزهایی که آسان می خندیدیم...من این خیابان بی سر و ته را اصلاً دوست ندارم.دختر خوبی باش وبرگرد... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ساعت 3:53  توسط نسرین |&...
ادامه مطلب
برای امین عزیزم به امید آمدنشان نیستی! اما صدایت مدام با من است: پنجره ها را که باز کنی، من از غایت شب رسیده ام. برف می بارد سردم است اما، شب های زیادیست که هیچ پنجره ای را نبسته ام! شاید بیایی... ...
ادامه مطلب