
دست هایم رابرای تمام آرزوهایمبسوی تو دراز کردماما گویا من خواب بودم،و تو یک رویا...دست هایم را می خواستم با تو یکی کنمبه سوی من اماتنها انگشت اشاره ی تو بودو یک تهدید:اگر دستهایت را بگیرم،می سوزی!نمی دانستی که سالهاستدر مردمک چشمانتخاکستر شده ام. + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ساعت 15:11  توسط نسرین | بخوانید...
ادامه مطلب
دست هایت را شانه کن برایم موهایم نوازشت را دوست دارند شانه ات را نیز دوست می دارم تکیه گاه امنی ست در این بیراهه ی غریب چقدر همه چیز با تو خوب است... دست هایترا شانه کن برایم گیسوانمنوازشت را ...
ادامه مطلب
بدون تو دفتر شعرم سفیدِ سفید... با تشکر از هانی خوبم ...
ادامه مطلب
برای امین عزیزم به امید آمدنشان نیستی! اما صدایت مدام با من است: پنجره ها را که باز کنی، من از غایت شب رسیده ام. برف می بارد سردم است اما، شب های زیادیست که هیچ پنجره ای را نبسته ام! شاید بیایی... ...
ادامه مطلب