
جای پای گریه را که پاک کنم، تو رسیده ای سر کوچه! شاخه گلی از باغچه ی همسایه می چینی، لبخند به لب آن را بو می کشی و به سویم می آیی... یادم باشد در خانه را باز بگذارم تا دیرتر نشود... نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 1:14 توسط نسرین| ...
ادامه مطلب
باران می بارد، پنجره ها را باز می کنم و دیوار حیاط را که با یاس ها پوشیده شده اند تماشا می کنم... یاد مادرم می افتم که هر روز صبح به سراغ درخت می رفت تا قبل از خورشید به یاس ها سلام کند... یادش بخیر با همان چادر نماز گلدار و آن جانماز سفید که همیشه پر گل بود تا زمانی که او رفت و درخت یاس خانه آبی شد... نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 15:27 توسط نسرین| ...
ادامه مطلب
برای امین عزیزم به امید آمدنشان نیستی! اما صدایت مدام با من است: پنجره ها را که باز کنی، من از غایت شب رسیده ام. برف می بارد سردم است اما، شب های زیادیست که هیچ پنجره ای را نبسته ام! شاید بیایی... ...
ادامه مطلب
لعنت به من لعنت به تو لعنت به عشق لعنت به ما، و به هر چه حس خوب... گفته بودم ات که قبای عشق هرگز اندازه ی تنم نبود گفته بودم ات که می دانم سهمی ندارم از عشق و باورم نکردی... بدرقه ام که می کنی اشک هایم را می بینی اما باز برایم روز خوشی را آرزو می کنی! کدام خوش ی؟ کدام روز؟ وقتی تو نباشی هیچ شبی روز نمی شود، نگفته بودم ات؟ ...
ادامه مطلب